زنی در حال گذاشتن اعضای بدنش در یک گنجه است. زنی که تنها فرصت دارد یک بار برای مردم جهان لخت شود. گوشه ی لباس بلندش کنار رفته و بدنش از اشیا روزمره پر است. قطرات آب روی بدنش بخار می شوند و بالای سرش دوباره می بارند.
اگر زندگی طولانی تر بود مادرِ طولانی همین مادرِ کوتاه نبود
1) گروهبان که از خواهر و مادر بچه بازجویی میکرد، سروان دست بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد. گفت: بابات کجاست؟ بچه زیر لب گفت: رفته آسمان. سروان با تعجب پرسید: چی؟ مرده؟ بچه گفت: نه. هر شب از آسمان پایین میآید، با ما شام میخورد. سروان چشم گرداند و درِ کوچکی را در سقف دید.
( "ای پدر ما که در آسمانی" - نوشته: لئاندرو اورینا - ترجمه: اسدالله امرایی)
2) ...بله. این یکی از اسرار بزرگ زندگانی است. امروز نمیدانم مردم چرا در یک افق پست و سطحی که آن را عقلایی نامیدهاند زندگانی میکنند و زمانی ملتفت خواهند شد که دیوانگی تنها چیزی باشد که از آن تاسف نخواهند خورد، ولی دیگر دیر شده. همهی مدعیون خندیدند...
بدن دختر به جای اندام تناسلی یک آینه دارد. مرد با لذت دارد خودش را در آینه نگاه می کند و زانو زده است. نوح خردسال گوشه ای ایستاده و از هر حشره دو عدد را برداشته است ، در یک قایق کاغذی گذاشته است. بلای طبیعی تازه ای در راه است. بلایی که هنوز نامی برای آن دست و پا نکرده ایم.
بدن تو می گوید که زیبا ترین بدن از آن کسی ست که متلاشی که می شود زیباتر می شود
زنی دراز کشیده عریان و فیلم می بیند. در فیلم خودش در همان حالت دراز کشیده و مردی به سوی او می آید و در کنار او می خوابد. وقایع فیلم با فاصله ی زمانی کوتاهی برای زن بیرون از فیلم نیز می افتد. زن با خیال مرد درون تلویزیون ناله می کند. همان مرد بیرون تلویزیون گیج است. خودش را در وقایع داخل فیلم به یاد نمی آورد. زن اما در انتظار واقعیت نیست. واقعیت را در انتظار خود نگه داشته است.
آنتون پاولوويچ چخوف در نامهاي به سال 1886 ويژگيهاي يك داستان خوب را كه در واقع اصول داستاننويسي خود اوست چنين برشمرده: 1) فقدان لفاظيهاي سياسي و اجتماعي، 2) عينيت محض، 3) توصيف صادقانهي آدمها و اشياء، 4) ايجاز كامل، 5) تهور و نوآوري، 6) ايجاد همدردي.
شروع بدن معلوم نیست. زنی است که در بدن خود آلت تناسلی چند حیوان را جمع کرده. مرد به اختیار خود، گونه ی حیوان خود را انتخاب می کند. در پشت سر یک فضاپیما است. فضانوردی در آن، آسمان را گودالی می بیند که زمین به آن محتاج بود. کهکشان خاطره ای از غروب خورشید ندارد.
جاسم عبدي، جاسم بلو، دِ من هو لايكز بلو، مرد تنهاي قصههاي شب، خوانندهي زيرزميني بزرگ، درياي خشكي، آبي سياهي، بزرگترين مفسر تاريخ مراقبت و تنبيهِ فوكو، خوانندهي ثابت وبلاگ بازي آخر، مخالف سرسخت يوسف اباذري و در مقابل مدافع مراد فرهادپور، عاشق تمام وقت فيلمهاي فارسي گمنام -بهترين فيلم ايرانيِ عمرِ جاسم فيلمي به كارگرداني مردي به نام دكتر د. بود كه در پايانش عاشق و معشوق درحالي كه در خون غلط ميزدند از هم كام ميگرفتند-نام فيلم در خاطرم نيست-، شيفتهي لاقيد فرهنگ عامه، نوازندهي چيرهدست ترومبون -سازي از دستهي بادي برنجيها-، عاشقِ عشق، مردِ هميشه لبخند بر لب، دلتنگ محرومان، باني دهها موسسهي خيريه در سراسر دنيا، مفتخر به حكشدن اسمش در بلوار ستارههاي هاليوود، دوستپسر سابق اسطورهي دو نسلJanine Lindemuler ، مردي از تبار خورشيد و... دوست و رفيق و همدم تنهاييهاي من ديشب در حادثهاي در پاركِ آبي دوبي دار فاني را وداع گفت. خواب ابديِ عبدي عزيز را در سوگ نشسته و براي روح بزرگش آرزوي شادي ابدي (يا عبدي -شادي به سبك خودش) ميكنم.
توضيحتصوير: از معدود تصاوير باقيمانده از جاسم كه عكس گرفتن را هيچ دوست نداشت. اين پوستر سردرِ يكي از مغازههاي پاساژ فردوسيست. طراحي آن كار سروش شكري دوست عزيزم و مشتري اين مغازهاست كه در ازاي دو شلوار جين ديزل و يك پيراهن كمر كُرسِتي اين پوستر را براي آقا ارس (صاحب مغازه) طراحي كرد و با اصرار عكس جاسم راكه شيفتهاش كرده بود از من گرفت و در طراحياش از آن استفاده كرد و حالا كه من نسخهي اصلي عكس را گمكردهام اين پوستر سروش غنيمتيست.